هر چه بلا کشیده ام
من از وفا کشیده ام
که از وفاداری این اهل وفا گذشته ام
من از وفا گذشته ام
تو دنیایی که آوار مصیبت٬ با دستای تو ریخته بر سر من
چرا می خوای بدونم با یه حس حقیقی هستی یارو یاور من
تو که بیگانه هستی واسه پیری
تو که دلبستگی هامو ندیدی
در این بازار داغ ناامیدی
تورا باور کنم با چه امیدی؟
خنجر دوست درمان ندارد
نازنین تو همرهی با رازداران می کنی
آتشی را زیر خاکستر٬ تو پنهان می کنی
من که خود در معبد دلدادگان آیینه ام
تل خاکستر نمی خواهم درون سینه ام
الهی نسوزی
تو گفتی بسوزم
دنیا کوچکتر از آن است
که گمشده ای را در آن یافته باشی٬
هیچ کس این جا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند٬
چمدانشان را می بندند و نا پدید می شوند٬
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد وبی رحم ترینشان در برف.
آنچه به جا می ماند
رد پایی است٬
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
پرنده قشنگی بود و پر زد
رفیق وقت تنگی بود و پر زد
خیال کردم دلش دنبال عشقه
پی خوش آب و رنگی بود و پر زد
دنیا را بد ساختند
کسی را که دوست داری٬ دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد٬ تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری واو هم دوستت دارد٬
به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسند.
واین رنج است
زندگی یعنی این
خداوندا!
باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است
تقصیر خودمان است که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم...
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود٬ روی ساحل نوشت:
دریا دزد کفش های من!
مردی که از دریا ماهی گرفته بود٬ روی ماسه ها نوشت:
دریا سخاوتمند ترین سفره هستی!
موج آمد و جملات را با خود شست... تنها این پیام را برای من گذاشت:
برداشت های دیگران در مورد خودت را٬ در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی.
